یکی مثل تو
کاور آهنگ یکی مثل تو از نیما نیموش, علی اوج, تی-دی

یکی مثل تو

شکی نیست۱۴۰۰۳:۴۱

متن موزیک

یکی مثه توئم، یه عابر پیادم

که از خیابونا زیاد مونده خاطره به یادم

منم و دل بی‌تابم

که طبق معمول باز داره بازی در میاره

که تو چشام داری می‌بینی آثار باریدن

از اینکه جُز شب کسی تو قلب‌ش جام بده بی‌زارم

اگه بهم فاز بده بیت، تا وقتی که ماه به خواب بره بیدارم

یه قاتل بیمارم

چون که وجدانمو کُشتم و

حالا همه می‌شناسن منو به خائنِ بی‌باور

بازم دوس داری بدونی کی‌ام؟

من یه دائم الخمرم

پس تعجب نکن اگه میده هی دائم مخم رد

اون‌قده بی‌خوابم شده چش و چاله من کبود

انگاری بدجور گیر افتادم تو تارِ عنکبوت

شدم؛ دیگه مثه یه اعدامی که طوطی‌وار

جلو چشاش عکسشو تو اعلامیه رو دیوار

می‌بینه؛ ولی میگه چرا بی‌خودی با خودت میری کلنجار

تو کَله‌ت جا بده که سرانجام؛ آخرشه لا کفن جات

بدون؛ نه فقط تو، هرکی تو این سرابه درندشت

اگه بتونه بدون پول جون در ببَره برنده‌ست

اما یه عُمره که بد وصله خورده تنه تو با این درد

درمونی هم نداره که بتونه بیاره تبِتو پایین‌تر

هرچقدر تو زندگیت تاس می‌ندازی

هی پشت هم باز می‌بازی

واسه بُردنم حتی خدام نمی‌کنه دیگه پارتی‌بازی

پس هیچ‌وقت سعی نکن که بذاری خودتو جای ما

چون هم‌سُفره‌ات اینجا گرگه، می‌خوره خونتو جای آب[همخوان | نیموش]

دیــگــه

دیگه نمی‌خوام رنگ شبو ببینم

میگم، میرم، سیرم

از این دنیایی که پُر از غم و کینه‌ست

دیدم، بی‌رحم، بیش از حد

رفتن

همه‌ی آرزوهام با اینکه همه‌جا رو گشتم

حتی در نمیاد دیگه اَ رو گونه‌هام اشکم

رو صورت اونایی که به ظاهر با توئن گریمه

لباتو بدوز بهم، نذار فراتر پاتو اَ گلیمِت

همیشه بهم گفتن کار دنیا نداره به تو دخل

از اون‌جا که هیچ‌وقت روزگار نداده به تو نخ

با خودت میگی جون بکنم آخرش که چی؟

ببین چطور زندگی شیره‌ات و تا ته‌ش کشید

همه‌ش عاصی از اینکه چرا این‌طوری واسه‌ام بُر زد

یه خودرأیِ خُل‌وضع که خوردم به بن‌بست

زمونه چَنبره محکم زد، کُنه کمرمو خم

ولی بعدش دید که طرفه با جادو جمبل مخم

دورم پُر از هَوَلِ مفت‌بَر، می‌بینم همه رو مبهم

از اینکه طناب ترس، کنه گردنمو قطع

همیشه گریزونم اما تو هجوم غم کجا فرار کنم؟

وقتی خدا تو وجود من گذاشت درد و

فهمیدم اینه مُزد تلاشم

هرطوری بود باید سعی می‌کردم بزدل نباشم

قدم اول با دلهره می‌کردی حس دورت

ترس و غلبه نمی‌شد کرد و نبود ول کُنِت

زندگی نمی‌کشید دست از سرم

تنم از بس درد می‌کرد

پس در عوض منم از طلبم ازش

مجبور بودم بگذرم

چون از اول‌ش ترسیدم و

شد عاقبت آخرش سرزنش نصیبم

اما پامو پس نمی‌کشم و بیماره قلم

در دست منو شب دراز و بیداره قلندر[همخوان | نیموش]

دیــگــه

دیگه نمی‌خوام رنگ شبو ببینم

میگم، میرم، سیرم

از این دنیایی که پُر از غم و کینه‌ست

دیدم، بی‌رحم، بیش از حد

رفتن

همه‌ی آرزوهام با اینکه همه‌جا رو گشتم

حتی در نمیاد دیگه اَ رو گونه‌هام اشکم