سفر

متن موزیک
شبِ اندوهگین دردناکی بود و میبارید
تو میرفتی و با تو آسمان میرفت و شب میرفت
تو میرفتی و بی تو آسمان میماند و شب میمُرد
نمیدانم که با ما بود و دانم آن که با ما بود
تو را میبست و میبُرد و مرا میخست و می آزرد
تو میرفتی و من آرام در خود گریه میکردم
غمم بر هر رگ نازکتر از مو نیشتر میزد
زمین میبُرد با خود شهرها و آشیان ها را
کبوترهای دست تو به حسرت بال و پر میزد
در آن شب بی تو در من دست مرموزی تکان میخورد
در آن شب بی تو در من پای سنگینی صدا می کرد
تو گویی در شبی تاریک و باران خورده دستی سرد
درون آشیان گرم و خاموشی شنا میکرد
نمیدانم چرا آن شب چنین احساس میکردم
که گویی خواب میبینم شبی سردست و طوفانی
درختان شاخه هاشان استخوانی گشته خون آلود
فتاده آشیان ها در کف باد پریشانی
فتاده آشیان ها در کف باد پریشانی






















