
متن موزیک
2 Contributors
Marde Khakestari (The Gran Man) Lyrics
می آمد از برج ویران
مردی که خاکستری بود
خرد و خراب و خمیده
تمثیل ویران تری بود
تمثیل ویران تری بود
تمثیل ویران تری بود
مردی که در خواب هایش
همواره یک باغ می سوخت
آنسوی کابوس هایش خورشید نیلوفری بود
وقتی که سنگ بزرگی بر قلب آینه می زد
میگفت خود را شکستم
کان خود نه من دیگری بود
میگفت با خود
کجا رفت آن ذهن پالوده ی پاک ؟
ذهنی که از هرچه جز مهر، بیگانه بود و بری بود
افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتابش زیبا و رنگین و روشن ، تصویر خوش باوری بود
طفلی که تا دیرها را مثل سلیمان ببندد، تنها ترین آرزویش یک قصّه انگشتری بود
افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصّه ، تا صبح مانند نارنجِ جادرود آبستن صد پری بود
دردا که دیریست دیگر
شور سحرخیزی اش نیست
آن چشم هایی که هر صبح
خورشید را مشتری بود
دردا که دیریست دیگر
زنگ کدورت گرفته است
آیینه ای که از زلالی
سر صبح روشنگری بود
اکنون که به زرد گرفته است
از جرم تخطیر و تدخیم
انگشت هایی که یک روز مثل قلم جوهری بود




















