مقدمه
بشنو از نی
من به هر جمعیتی نالان شدم
هر کسی از ظن خود
من به هر جمعیتی
آتش است این بانگ نای
مقدمه، مرا میپرسی که چونی
چکم از نودان من
سرمست شد نگارم
گفت که سرمست نیستی
چو غلام آفتابم
چه دانستم که این سودا
مرا عاشق چنان باید