دیدم از مرکب آخر افتادی
پای غمت سینه میزنیم
لکلبیک عمو
قالبِ روحانیت
عجرک الله
به عمو گفت استراحت کن
حمله نمودند بر آن خستهجان
تویی آنکه مستیِ ماست
دل دادن گناه نیست
رفت قاسم، سقا و علیاکبر
یا ابنِ کرّار حسن
نورِ مرقدِ لیلی